به نام خدا
کجای دنيا ايستاده ايم؟
مقاله ای به قلم همايون خيري از روزنامه شرق سال ۱۳۸۲
اين نوشته كوتاه نه با گرايشات مذهبي و نه با تمايلات ملي گرايانه بلكه با رويكردي فرهنگي و اجتماعي و با هدف جست وجوي منافع ملي ايران، به اختصار به موضوع سه كشور همسايه ايران يعني عراق، افغانستان و تاجيكستان و رابطه ميان آنها و ايران اشاره دارد.
ناگفته ها در روابط ميان اين سه كشور و تعلقات تمدني و مذهبي آنها با ايران به عنوان كشور مبدأ همواره بسيار زياد بوده و هست، اما در هر دوره غبار حاصل از درگيري هاي منطقه اي باعث شده تا زمينه هاي احياي اين روابط پنهان و پس از مدتي طولاني همچون وقايع اخير عراق، آشكار شوند. اما آيا نسبت ارتباط فرهنگي ميان ايران و ايرانيان با عراقي ها، افغان ها و تاجيكان كاملاً برابر است؟ آيا به همان اندازه كه افغان ها و تاجيكان خود را در شمول تمدن ايراني و اصولاً ايراني مي پندارند در ميان ساكنان عراق نيز چنين احساسي وجود دارد؟
متأسفانه هنوز تحقيقي قابل تأمل با پشتوانه دانشگاهي در دست نيست كه بتوان به لحاظ آماري در اين مورد اظهار نظر كرد اما دست كم مي توان به وضوح اظهارنظر كرد كه زبان به مثابه عامل برقراري ارتباط فرهنگي به نزديكي بيشتر دو همسايه شرقي نسبت به همسايه غربي تأكيد دارد. علم، ادبيات و هنر ايراني بدون تغيير مي تواند مورد استفاده و استناد افغان ها و تاجيكان قرار گيرد همچنان كه در هر دو كشور مفاخر ادبي و هنري و علمي چنان با تمدن ايراني ممزوجند كه همواره تصويري از صاحبان انديشه در يك كشور واحد را با ذهن متبادر مي كنند. در حالي كه اين تصوير در مورد عراق بيش از همه منحصر به جمعيت شيعي مذهب و حوزه هاي علميه است كه هر دو گرچه از بنيان با پشتوانه تفكر ايراني به حوزه كشورهاي عرب زبان وارد شده اند اما اكنون به عنوان پديده هاي عربي و نه حتي عراقي شناخته مي شوند. پديده اي كه رسانه هاي جهان عرب در تحكيم آن قدرتمندانه مي كوشند، همچون كه در مسابقه هاي تلويزيوني شبكه هاي عربي، ابن سينا نيز به عنوان دانشمند عرب معرفي مي شود. در حالي كه هنوز هيچ موردي در دست نيست از اين كه سمرقند، بخارا، رودكي، حكام خاندان سامانيان و بسياري ديگر، اگر چه اكنون به واسطه مرزهاي جغرافيايي در افغانستان و تاجيكستان واقعند اما متعلق به تمدني غير ايراني معرفي شوند.
اكنون سال ها از زماني مي گذرد كه حكومت بعث عراق با اخراج خانواده هاي ايراني الاصل از عراق و انتقال اجباري آنها به ايران سعي در پاكسازي قومي عراق داشت. اما از همان بدو ورود اعضاي اين خانواده ها به ايران، آنها در كشور نياكاني خود به كسب و كار، و تشكيل خانواده پرداخته اند، در محيط هاي دانشگاهي، اداري و نظامي رشد كرده اند و همچون ديگران به مدارج بالاتر دست يافته اند. اما براي جمعيت افغان هاي ساكن در ايران هيچگاه چنين نبوده است و تاجيكان نيز به رغم تعلقات بسيار بيشتر فرهنگي همواره مورد بي مهري قرار گرفته اند. فرزندان زنان ايراني كه همسران افغاني دارند از حق داشتن شناسنامه نيز برخوردار نيستند، كودكان افغاني در مدارس كشور جايي ندارند حال آن كه همه به زبان فارسي تكلم مي كنند و شعر فارسي را از گنجينه آداب و رسوم اجدادي خود از بر مي دانند. شعر شعراي تاجيك براي مردم كوچه و خيابان در ايران قابل فهم و لذت بردن است حال آن كه ممكن است جز در گفت وگو هيچ گاه تاجيكستان را نديده باشند. بوي جوي موليان براي بيان ساده ترين احساسات دلتنگي مردم كوچه و خيابان كاربرد دارد و هنوز پسوند نام مولوي براي بسياري از مردم نام شهر بلخ است. اما آيا اين رقابت ميان گروه هاي تازه آمد گان به ايران است كه به تفوق اجتماعي يك گروه و مهجور ماندن ديگران مي انجامد؟ اگر چنين رقابتي وجود دارد پس نقش دولت و حاكميت در ايران در تشخيص منافع درازمدت تمدني كجاست؟ و اگر رقابتي در كار نيست آيا اين نقش تصميم سازان درون نظام است كه از به مدرسه رفتن گروهي جلوگيري مي كنند اما براي گروهي ديگر امكان ترقي در سطوح اجتماعي را فراهم مي آورند؟
كشورهاي عرب زبان در ميان خود تنوعي از اجتماعات و شوراها را دارند كه بنا به مقتضيات زماني به اظهارنظر درباره همسايگان پيرامون خود من جمله ايران مي پردازند. در سابقه شوراهاي عربي طيف گسترده اي از تصميمات خلاف منافع ملي ايران اتخاذ شده است، با اين همه دولت ايران اكنون خواستار پيوستن به يكي از چنين شوراهايي است. حال آن كه دست كم از حيث منافع ملي اگر علاقه و تلاش مجدانه اي براي پيوستن به شوراهاي عربي وجود دارد مقرون به منطق است كه پيش از آن امكان پذيرفته شدن كودكان فارسي گوي افغاني در مدارس ايران و قانوني شمردن ازدواج مردان افغان و زنان ايراني كه دست كم هم تمدن بودن آنها با ايرانيان قابل اثبات تر است فراهم شود.
اكنون سال هاست كه شهروندان نيوزيلند، گينه جديد و استراليا اجازه كار و زندگي در هر سه كشور را دارا هستند، همچون شهروندان اتحاديه اروپايي كه تنها به ميل خود قادرند در يكي از كشورهاي عضو به كار و زندگي بپردازند.
كشورهاي عربي حوزه خليج فارس در ميان خود منعي براي پذيرفتن شهروندان كشورهاي عضو براي كار و زندگي ندارند. در آسياي جنوب شرقي كارگران براي كار روزانه از كشوري به كشور ديگر در رفت و آمدند و زنان خانه دار از محصولات غذايي كشورهاي همجوار در سفره غذايي روزانه خود استفاده مي كنند. حال آن كه در ايران، آنهايي كه شاعر شان با زبان فارسي شعر مي گويد، سالشان با ما نو مي شود، ريشه شان در اين سرزمين است پشت در نگه داشته شده اند و ما خود به دنبال ديگرانيم. آيا حق داريم بپرسيم ما كجاي دنيا ايستاده ايم؟